بیندیش

خرید بک لینک
من برای ساختن یک زندگی خوب٫ شانس های زیادی داشتم...اما تک تکشون رو از دست دادم...انگار که دنیا از من عبور کرده...و من هم............اگه احساس می کردم که میشد ادامه داد...ادامه می دادم...ولی............منو ببخش...با هم دیگه مهربون باشید... + نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 12:38 توسط شاگرد تنبل سابق  |  بیندیش...ادامه مطلب

ما را در سایت بیندیش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1402 ساعت: 19:32

از اونجایی که این وبلاگ٫ مخاطب خودش رو خیلی سال هست که از دست داده٫ پلتفرم خوبیه که بشه گاهی بدون ترس از قضاوت شدن٫ از اشتباهات زندگی م بنویسم.من از همیشه ی زندگیم تا حالاانسان خجالتی و تنهایی بودم.اول خجالتی بودم...بعد تنهایی بهمون اضافه شد. + نوشته شده در شنبه بیستم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 16:10 توسط شاگرد تنبل سابق  |  بیندیش...ادامه مطلب

ما را در سایت بیندیش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: دوشنبه 22 اسفند 1401 ساعت: 1:03

پس کجایی...؟اصلا قرار یروز پیدا بشی...؟اصلا قرار یروز پیدات کنم...؟اصلا قرار یروز ما همو پیدا کنیم...؟اصلا تو هم دنبال من می گردی...؟هرچی می گردم پیدات نمی کنم...دیگه دارم خسته میشم...پیدا شو... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 18:50 توسط شاگرد تنبل سابق  |  بیندیش...ادامه مطلب

ما را در سایت بیندیش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1400 ساعت: 23:57

یه وقتایی فکر می کردم همه ی دنیا قد خونه ی قدیمیمونه، قد همون حیاط خونمون که پر درختای میوه بود، قد همون اتاقایی که الان اگه عکسای اون دوره رو نگاه نکنم چیزی ازشون به یادم نمیاد، اون موقع ها فکر می کردم همه آدمای دنیا فقط پدرو  مادر و خواهر و برادرمن و "خانم خانم"، یا ته کوچمون آخر دنیاست و جرات نمی کردم با دوچرخه آبی رنگم که هنوز کمکیاش روش بودن از کوچمون برم بیرون… امروز که سی سال و اندی از اون روزا می گذره ، توی این دنیای بزرگ با مشغله های جورواجورش گم شدم، چقدر دلم برای اون دنیای کوچک بچگی ها تنگ شده  + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 14:58 توسط شاگرد تنبل سابق  |  بیندیش...ادامه مطلب

ما را در سایت بیندیش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1400 ساعت: 23:57

بعد از ۴ سال دوری٫ به صورت نیمه سورپرایز برگشتم ایران.

فقط به خواهر و برادرم گفته بودم و سپرده بودم که نگن به پدر و مادر.

چه سورپرایز خوبی شد :)

+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ ساعت 12:25 توسط شاگرد تنبل سابق

بیندیش...

ما را در سایت بیندیش دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1400 ساعت: 23:57

صفحه بندی